فهرست بستن

پایان نامه با واژه های کلیدی روش‏شناسى، اصالت عقل، هستى‏شناسى

است.چه چيزدر چه چيزودرکجا مرتسم مي شود؟درپاسخ اين پرسش ها حداکثرجوابي که مي دهند اين است که آن را به آيينه تشبيه کنند که آن هم به هرحال يک امرجسماني است واصل اشکال نيز همين است. دراين بخش به پنج ايرادي که به اين ديدگاه وارد است مي پردازيم.
اشکال اول
جان لاک براي تبيين “اقسام معرفت” به دونوع تصوّر”بسيط” و”مرکّب” قائل بود. درتصوّرات بسيط ذهن رامنفعل ودرتصوّرات مرکّب ذهن را فعّال مي دانست؛ اما اينکه چگونه اين تصوّرات، مرکّب مي شوندوچه کسي آنها را ترکيب ميکندتوضيحي نداشت ولي اگريک فيلسوف راسيوناليست (عقل گرا) بگويدماتصوّرات بسيط ومرکب داريم وتصوّرات مرکّب کارذهن و نتيجه فعاليّت ذهن است؛ او براي اين سؤال که فعاليت ذهني يعني چه؟پاسخي داردکه بطورخلاصه ازاين قراراست:ذهن ماداراي قوايي است و عاليترين قوه، عقل است و عقل يک اصولي داردکه اين اصول عبارتنداز: اصل اينهماني،اصل تناقض، اصل عليّت و.. اين اصول هستندکه کار مي کنند.بزرگان اين نحله دکارت،لايب نيتس وکانت هستند.
اشکال دوم
مي گويند”جان لاک” در واقع اصالت عقلي غيرملتفتٌ عليه است؛ يعني جان لاک در واقع اصالت عقلي است و خودش نمي داند.هرکس بگويدما تصورات مرکّبي داريم که ذهن اين ترکيبات را ايجاد مي کند،اين شخص به وجودعقل با اصول و ضوابطي که دارد،به عنوان يک چيز جدا ومستقل از تجربه قائل است و معني اصالت عقل نيزهمين است.
اشکال سوم
مامفاهيمي در ذهن خود داريم که همه ي آنهارا مي توانيم باتوسّل به تجربه تبيين کنيم.بعضي چيزهارامي توان تجربه کردمثلاًوقتي ميزو صندلي رامي بينيم آنهارا تجربه مي کنيم ولي مفاهيم ارزشي،سياسي واخلاقي مثل عدالت،آزادي، دموکراسي و.. را چگونه مي توان تجربه کرد؟متفکّران اصالت تجربه متوجه اين اشکال هستند،جان لاک دراين زمينه کوششهايي کرده ولي کوششهاي اوبه هيچ وجه قانع کننده نيست.
اشکال چهارم
ادراکاتي وجود دارندکه همه به اتّفاق، پذيرفته اندکه تجربي نيستند.مثلاً درقسمت استدلال ها،درآنجايي که به اصطلاح ارسطو، قياسي اقامه مي شود، وقتي صغري وکبري باهم ترکيب شوند،نتيجه اي بدست مي آيدکه اين ديگرکارمستقل عقل است واين جاديگرتجربه دخالتي ندارد.
اشکال پنجم
شناخت هاي ديگري وجود دارند که به اعتباراينکه منشاء آنها مشاهده نيست نمي توان آنهاراتجربه ناميدوهمچنين عقلي(به معناي استدلالي) نيزنيستند؛ بلکه اين ها همان چيزهايي هستندکه اروپائيان واژه intuition رابراي آن بکارمي برند و ما آنرا گاه شهود،گاه حدس، گاه عشق و گاهي اشراق،الهام وکشف مي ناميم. برخي بحث وحي راهم در اين مقولات داخل مي کنند .
3-8- عـقـل
درشناخت عقلي معمولاًحداکثراطمينان حاصل مي شود ونمونه ي آن قضاياي عقلي رياضيات است که کاملاً يقيني است و هيچگونه ترديدي درآن پيدانمي شود مگرزماني که مباني آن تغييرکندمثل آنچه که در مورد هندسه پيش آمد. 40 البته تجربه گرايان ايراداتي وارد کرده اند که درخور اعتنا نيست.41
4-8- دوحوزه ي حدس وعشق
شايد گمان شود اين دو حوزه ي شناخت در رشته هايي مثل حقوق بين الملل ويا علوم پايه و .. محلي از اعراب ندارد اما وقتي نيک بنگريم مي بينيم در اين زمينه ها هم گفته هايي از معصومين دردين اسلام و در اديان توحيدي ديگر از قول قدّيسان وجود دارد . مثلاً در موضوعات مختلف که امروزه در حقوق بين الملل از آن بحث مي شود مثل حقوق بشر ، حقوق زنان و حقوق جنگ و.. اقوال متعدّدي وجود دارد که وجود دو مکتب مهم در حقوق بين الملل ( حقوق بين الملل اسلام و حقوق طبيعي در دوره قرون وسطي ) گواه بر اهميت اين نوع شناخت حتّي در رشته ي حقوق بين الملل است. دردوحوزه ي حدس وعشق گاهي عاليترين مرحله ي “يقين” پيدامي شود؛ مخصوصاًدرمباحث شهودي آنجايي که يقين حاصل مي شود، يقين عالي تراز رياضيات وعالي ترازيقين استدلالي است واين نيزاشکالي دارد وآن اين است که غالباً اين يقين شهودي، يقين عشقي، يقين حدسي و اشراقي، “شخصي” است؛ وآن طور که خوداعضاي اين حوزه هم مي گويند:غالباً قابل انتقال نيست.
بند نهم : بحث حُـجيّـت (يامرجعيّت) 42
هرفيلسوفي در “شناخت يا شناسايي” معمولاً يک مرحله اي از”حجيّت” رامي پذيرد. در حقوق بين الملل مکاتب حقوقي مذهبي مثل اسلام و مسيحيت ازاين قاعده خيلي استفاده کرده اند. “حجيّت” يعني تعطيل کردن تحقيق؛ يعني يک چيزي رابايد همين طوري پذيرفت. وقتي پاي حجيّت به ميان مي آيد يعني اينکه تحقيق ديگرلازم نيست واين خود،‌ معاني مختلف دارد يا به اين معناست که ديگران تحقيق کرده اندو ديگراحتياج به تحقيق نيست ويابه معني آن است که اينجا ديگرپايان راه است و حدّاکثر توانايي افراد اين بودکه بدينجا برسندو بعدازاين بايدحرف ديگران را بپذيرند.43 پس “حجيّت” يعني اينکه ما به پايان يک مسيري برسيم ودرآخر، مطلب را قبول کنيم که البته اين مراتب و انواعي دارد. خلاصه ي مطلب اينکه مي خواهيم بدانيم چرا دربحث شناسايي “حجيّت” راه دارد؟ البته دانشمندان “حجيّت” راتايک مراتبي قبول دارند زيرا عمرانسان معمولاً براي تحقيق در تمام زمينه ها مخصوصاً آنجاکه پاي تخصّصي در کارباشد، کفاف نمي دهدو انسان عملاً نمي تواند درتمام زمينه ها متخصّص شود، بنابراين دربعضي مواقع انسان بايدکار را به ديگران واگذار کند؛ مثلاًدرمسائل پزشکي، همه تسليم پزشک هستندوهرچه اومي گويد، عمل مي کنندواين حجيّت در زمينه هاي ديگرهم هست. حال اگر سؤال کنيم که اين حوزه ي حجيّت تا کجاست وتحقيقات ما تاکجا مي تواندپيش برود؟ درست مانندهمان سؤالي است که در فلسفه دکارت پيداشدکه مرزدقيق فطريات ازتجربيّات چيست؟ اينجاهم اين سؤال مطرح است که مابه عنوان محقّق يافيلسوف تا کجابايداميدواربه تحقيق باشيم و از کجا بايدخودمان بفهميم وکي بايدتسليم شويم؟
البته به بعضي از اين سؤال ها جواب هايي داده اندکه در اين جابه آن هااشاراتي مختصرمي کنيم:
1-9- دکارت: دراصول جايي براي حجيّت نيست. اصول رابايد با تفکّر و تحقيق خودمان پيداکنيم. در اصول شناسايي از جمله اينکه معرفت فطري است يا تجربي وهمچنين در مباني اخلاقي هرکجاکه بحث ،بحث اصولي باشد،دکارت مي گويدحجيّت راه ندارد.چون ما بايداصول را با تحقيق تشخيص بدهيم و پيداکنيم. در فروع که قضيه گسترش پيدا مي کنددر خيلي مواقع به نظر دکارت مي توان مقلّدبود. خيلي ها از جمله ابن رشد، محمدبن زکرياي رازي و ابن سينا(غيراز بحث معادجسماني که تعبّدي قبول کرده) قائل به حجيّت در اصول نيستند.
2-9- متکلّمين: اين گروه عقل راتسليم ايمان مي کنند و”حجيّت” را به عنوان يک منبع مستقل غير ازآن منابع چهارگانه که ذکرکرديم مي دانند وگفته اندکه يک منبع شناسايي نيز”حجيّت” است که البته اين حرف درستي نيست؛ زيرا حجيت نوعي شناسايي نيست بلکه خودش منتهي مي شود به اينکه اگرامورفيزيکي وطبيعي باشداز طريق تجربه فهميده مي شودودرغيراين صورت از طريق استدلالهاي عقلي درک مي شود.
بند دهم ـ رابطه ي روش شناسي و نظريه
همان‌گونه كه هستى‏شناسى‏ها، معرفت‏شناسى‏ها و هدفهاى معرفتى گوناگون در شيوه‏هاى عام معرفت و همچنين در وسيع‏ترين سطح، در روش‏شناسى تأثيرگذار هستند، نظريه‏هاى مختلف علمى در شيوه و روش محققين براى شناخت موضوعاتى كه نظريات ناظر به آنها هستند تأثير مى‏گذارند. هر نظريه‌ي اجتماعى و يا سياسى به تناسب نگاهى كه به موضوع مورد مطالعه‌ي خود مى‏كند، زمينه‌ي استفاده از روشهاى كمّى و يا كيفى مناسب و سازگار با خود را ايجاد مى‏نمايد. برخى از نظريّات جايى براى استفاده از روشهاى كمّى باقى نمى‏گذارند و بعضى ديگر مسائل كيفى را نيز به افق امور كمى تنزل مى‏دهند. اگر در تشبيه علم به ارگانيسم زنده، نظريّه در حكم قلب علم دانسته شود، روشى كه در هر علم به كار مى‏رود. در حكم سيستم و شبكه‌ي عروق است كه ارتباطات قلب را با حوزه‏هاى مختلف علمى و موضوعات مربوط به آنها حفظ مى‏كند. همان‌گونه كه هر قلب مقتضى رگ‌ها و عروقى مناسب با خود است هر نظريه در كاربرد خويش روشهاى ويژه‌ي خود را طلب مى‏كند. 44
بند يازدهم ـ تعامل روش‏شناسى و علم
تعامل روش‌شناسى با علومى كه روش آنها موضوع دانش منطق و روش‏شناسى است تعاملى دو سويه و ديالكتيكى است. علوم برخى از مبادى و اصول موضوعه‌ي روش‏شناسى را تأمين مى‏كنند و روش‏شناسى راه و شيوه‌ي صحيح انديشه را به آنها مى‏آموزد و بدين ترتيب هريك از اين دو به غنا و گسترش مباحث ديگرى مى‏افزايند. ويژگى اين تعامل از ديرباز مورد توجه متفكرين و منطق‏دانان دنياى اسلام بوده است. آنان كوشيده‏اند تا اين تعامل را به گونه‏اى سامان بخشند تا مصون از برخى مشكلات روش‌شناختى نظير دور باشد. اصول اوّليه‌ي منطق، گزاره‏هايى هستى‌شناختى است كه از فلسفه اخذ مى‏شود نظير مبدأ عدم تناقض كه به استحاله‌ي جمع اجتماع و يا ارتفاع هستى و نيستى حكم مى‏كند، و اين گونه اصول از زمره اوّلياتى است كه فلسفه در وصول به آنها نياز به تلاش علمى ندارد، هر راهى را نيز كه فيلسوف در تبيين اين اصول مى‏پيمايد، براى اثبات اصل آنها نمى‏باشد. بلكه در اثبات وصف آنها نظير وصف بداهت و اوّلى بودن است. برخى از گامهاى نخستين منطقى نيز نظير منتج بودن شكل اول، بديهى اوّلى است. فلسفه در مراحل نخستين با استفاده از اصول اوليه منطقى، اصول موضوعه و گاه موضوعات نوينى را براى كاوش‌هاى منطقى تهيه مى‏كند. و روش‏شناسى با استفاده از آن اصول به افق‌هاى جديدى از معرفت راه مى‏يابد و بدين ترتيب تعامل مستمر روش‏شناسى و علوم در سطوح مختلف ادامه پيدا مى‏كند.45
بند دوازدهم ـ روش‏شناسى و فلسفه
سطوح مختلف معرفت، لايه‏هاى طولى روش‏شناسى را به دنبال مى‏آورند، و لكن بنيان‌هاى فلسفى، هستى‏شناسى‏ها و معرفت‏شناسى‏هاى گوناگون، انواع مختلف روش‏شناسى را كه در عرض يكديگر و يا در تقابل با يكديگر مى‏باشند پديد مى‏آورند. منطق صورى يك روش‏شناسى عام و گسترده‏اى است كه از مبناى فلسفى و معرفتشناختى حكمت مشاء استفاده مى‏كند.46 منطق ديالكتيكى هگل نوع ديگرى از روش‏شناسى عام است كه از مبانى فلسفى او بهره مى‏برد. اين منطق، در رشته‏هاى مختلف علمى، هم نظريات مناسب با خود را به دنبال مى‏آورد و هم روش‌هاى خاصى را كه در ذيل روش‏شناسى عام آن قرار مى‏گيرد توليد مى‏كند. منطق علمى بيكن يك روش‏شناسى عام علمى است كه از مبناى معرفت‌شناختى او كه حس‌گرايى است بهره مى‏برد، برخى از روشهاى هرمنوتيكى معرفت نيز روش‌هاى عامى هستند كه از مبناى معرفت‌شناختى خود استفاده مى‏كنند. هريك از روشهاي مزبور الزامات بعدى را در سطوح و لايه‏هاى جزئى و خاص و همچنين توصيه‏هاى سازگار با خود را نيز به ارمغان مى‏آورند.47
فصل دوم
رويـکرد فـلـسـفـي
بنداول – انواع رويکردها
رويکردهاي پژوهشي، يعني اين که پژوهشگر با چه موضعي به پژوهش درباره ي يک مسئله يا موضوع يا متن مي پردازد،به اعتباري به دو نوع دروني و بيروني و به اعتبار ديگر به تک منظري وچند منظري تقسيم مي شود:
1-1-رويکرد دروني وبروني: گاهي پژوهشگراز منظريک معتقد و بازي گر به توصيف وتوجيه وتبيين چيزي مي پردازد که دراين صورت آن راپژوهش دروني گويند.اما گاهي پژوهشگراز نگاه يک غيرمعتقد و تماشاگر محض به توصيف و توجيه و تبيين آن چيزاهتمام مي ورزد که در اين هنگام آن پژوهش بروني نامند.48
پژوهش دروني جانب دارانه و تعصب آلود و از روي حبّ و بغض، و پژوهش بروني بي طرفانه وبي غرضانه است.امروز پژوهشي را علمي مي خوانند که تماشاگرانه وبيروني و خالي از تعصب و جانب داري باشد.محقق با چنين رويکردي بسان عالم علم تشريح است که نمي گويد:بايدفلان استخوان دراينجاباشد يابايدفلان استخوان داراي اين حجم و وزن وشکل

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *