فهرست بستن

پایان نامه با واژه های کلیدی فلسفه حقوق، قرن نوزدهم، سازمان ملل متحد

تعارض اخلاق با جامعه شناسي؛ سوم: گسترش ماترياليسم(ماده گرايي)فلسفي و تاريخي .
1-1-7- تجربه گرايي
تجربه گرايي براين باور بود که چون در علوم طبيعي موفقيّت هاي بزرگي داشته است، تبعيّت از همين روش در علوم فرهنگي نيز درست است . تجربه گرايي همانند مکتب تاريخي به فلسفه حقوق راه يافت و آن چه را که منجر به ديدگاه کانت مبني بر ارتباط حقوق با اخلاق شد، مورد پذيرش قرار داد . از نظر طرفداران اين مکتب، يگانه راه شناخت واقعي در حقوق، تحليل دقيق حقوق موجود است . از اين رو فلسفه حقوق ، تنها نبايد به صرف تجربه بيروني متکّي باشد بلکه بايد به آن محدود شود . در انتقاد از اين رويکرد نظري گفته شده است که فلسفه حقوق به معني درک اصول نهايي و عالي حقوق، يعني فهم جوهري يا ماهيّت حقوق، منبع ويژگي الزامي بودن آن، تفاوت اساسي و غريزي بين درست و نادرست، عدالت و بي عدالتي است . تجربه در مورد اين ها هيچ چيز به ما ياد نمي دهد . تجربه، تنها به ما مي گويد که چنين قوانيني توسط ارکان قانونگذاري وضع شدند، يا اين که فلان قاعده، زماني به عنوان قانون پذيرفته شد .164
2-1-7- تعارض اخلاق با جامعه شناسي
اما به طور مسلّم درک و شناخت حقوق، مستلزم چيزهاي بيشتري است . به عبارت ديگر، درک حقوق مستلزم دانستن اين است که چرا در تحليل نهايي، اين قانون به حق بود و چرا اين قانون مي تواند الزام آور باشد . از اين رو جاي شگفتي نيست که تجربه گرايي نه تنها به نسبي گرايي، بلکه شکاکيت نيز منجر مي شود . هيچ حقي به عنوان يک ايده هميشگي وجود ندارد و اراده دولت، اراده کلي شهروندان، منبع و معيار قانون است .جامعه شناسي با ساز وکارمحيط، با تعارض منافع به اين سؤال پاسخ مي دهدکه چرا اين هنجار خاص بوسيله اراده دولت وشهروندان انتخاب مي شود .
3-1-7- ماترياليسم(ماده گرايي)فلسفي و تاريخي
ابتدا بايد بگوييم پوزيتيويسم به عنوان يک روش، در مکتب تاريخي حقوق وجود داشت و با پيشرفت پيروزمندانه علم و روشهاي علمي – طبيعي توسعه پيدا کرده است . ويژگي اين نوع نگرش، برتري و اولويتي است که به شناخت تجربي اشياء به طور انفرادي و محدود کردن افق ذهني به تجربه و فرد داده مي شود . ماترياليسم، انسان را چيزي فراتر از يک حيوان تکامل يافته نمي دانست . ماترياليسم قانون را صرفاً مخلوق دولت مي داند . حق و عدالت ، تصوراتي هستند که ارتباط اندکي با واقعيت دارند . دولت نيز يک پديده ي غير مادي نيست بلکه ثمره ي ضرورت تکامل نيروهاي اجتماعي (يا بهتربگوييم تاريخي) است . 165عقيده ي آنها راجع به حقوق آن است که حقوق در واقع همان مرزي است که توسط گروه هاي اجتماعي تعيين شده و اين مرز مرتباً تغيير مي کنددر نتيجه عدالت دائمي يا قانون هميشگي وجود ندارد . اما در مقابل پوزيتيويسم افراطي فوق ، پوزيتيويسم ميانه رويي هم وجود دارد که کاري با فلسفه ي الزام آور بودن قانون ندارد؛ بلکه توجه اش براين مطلب است که قانون اراده ي دولت است که صراحتاً اعلام مي شود و کاري با آن ندارد که ريشه الزام آور بودن آن ، عدالت ذاتي يا اخلاقي است . اين موضع تئوري اراده است که در علوم سياسي و حقوق بين الملل طرفداران زيادي دارد . ازاين ديدگاه حقوق بين الملل در هر زماني به پذيرش يا عدم پذيرش عيني دولت ها بستگي دارد .166
2-7- اثرات پوزيـتيـويسم حقوقي در حقوق بين الملل
پوزيتيويسم تا قرن نوزدهم نتوانست برحقوق طبيعي تسلط يابد اما از آن زمان به بعد اين باور در انسانه ها بوجود آمد که حقوق اساساً فرمان حاکمان يا موجوديت هاي حاکم است . مي توان گفت پوزيتيويسم بخش عمده اي از سيستم حقوق بين الملل معاصررا شکل داده است .رويکرد پوزيتيويستي را مي توان در منشور سازمان ملل متحد، اساسنامه ديوان، قطعنامه هاي متعدد و کنوانسيون وين در مورد حقوق معاهدات مشاهده کرد . همچنين روش قضايي ودر نتيجه حل وفصل اختلافات را هم تحت تأثير قرار داده است؛ به عنوان يک نمونه کلاسيک مي توان از قضيه لوتوس يادکرد؛ در اين قضيه ديوان اعلام کرد حقوق بين الملل بر روابط بين دولت هاي مستقل نظارت دارد؛ از اين رو قواعد الزام آور براي دولت ها ناشي از اراده آزاد آنهاست که يا در کنوانسيون ها اعلام مي شود يا به وسيله رسومي ابراز مي شودکه به طور کلي به عنوان بيان کننده اصول حقوقي پذيرفته شده اند؛ ازاين رو نمي توان محدوديتي را براي استقلال دولت ها فرض کردو در نهايت در اين قضيه ديوان با رأي قاطع رئيس ديوان نظر داد که ترکيه به طور معتبر اعمال صلاحيت کرده است .
اگرچه پوزيستيويسم هنوز سلطه دارداما اين مکتب، تنهارويکرد راجع به حقوق بين الملل و شيوه قضايي نيست . قرن بيستم شاهد رجعت به تئوري حقوق طبيعي و ديگر تئوري هاي حقوقي بود که صراحتاً برمفاهيمي که عيني و جهاني فرض مي شدند، استوار بود و از آن جمله مي توان از عدالت، برابري و حقوق بشر نام برد .
3-7- نــقـد:
اگردرپوزيتيويسم اعتقاد براين است که کشورها تنها با” رضايت” مي توانند قانون را ايجاد نمايند، خود اين قاعده از کجا مي آيد؟ اقتدار حقوقي قاعده ي وفاي به عهد که يک قاعده ي رضايي است از کجا مي آيد؟ در واقع جستجو براي منبع قاعده رضايت مي تواندتا بي نهايت يرودچرا که ما همواره مي توانيم پرسش ديگري مطرح نماييم . و امّا در ميدان عمل، رضايت نمي تواند همه تعهدات حقوقي را تبيين کند ؛ به طور مثال کشورهاي جديد الاستقلال، چرا به عرف هايي ملزم هستند که در زمان تشکيل آن عرفها رضايتي ابراز نداشته اند؟ حتي گفته شده الزام آور بودن سندي همچون معاهده را نمي توان با نظريه ي “رضايت ” تبيين نمود . به طور مثال معاهدات سرزميني ، تمام کشورها را ملزم مي کنند اما وقتي انگلستان مستعمره هنگ کنگ را در سال 1997 به چين واگذار نمود گشورهاي ثالث به اين انتقال رضايت ندادند اما ملزم به آن هستند . وديگر آنکه در حقوق بين الملل قواعدآمره اي وجود دارد که توافق رضايتمندانه دولت ها قادر به تغييرآن نيست . در واقع مي توان نتيجه گرفت”رضايت” يک شيوه براي شکل گيري قواعد الزام آور حقوق بين الملل است اما دليل الزام آور بودن اين قواعد نيست .
بند هشتم – مکتب رئاليسم سياسي
در حوزه هاي متعددي از دانش بشري درباره ي رئاليسم و واقع گرايي سخن به ميان مي آيدکه از آن جمله هنر، ادبيات ، فلسفه، سياست، حقوق و روابط بين الملل قابل ذکر است.اينجا درباره ي رئاليسمي سخن گفته مي شود که به حقوق بين الملل مربوط باشد. رئاليسم يک مشترک لفظي است که مفهوم گرايش به حقيقت و پراگماتيسم(عمل گرايي) در آن مستتراست. کاربرد رئاليسم در مفاهيم حقيقت و عمل گرايي، نخست در ميان نويسندگان قرن سيزدهم رواج يافت و مقصود آنان از اين واژه اين بود که بايد به حقيقت عقايد و ايده ها باور داشت و به فلسفه صوري و اسمي آنها وقعي ننهاد مفهوم رئاليسم در اين دوره در مقابل”نوميناليسم” فلسفه صوري قرار گرفت. نوميناليستها يا اسميون معتقد بودند “کلي” نه در خارج و نه در ذهن وجود ندارد در حالي که رئاليستها معتقد بودند”کلي” واقعيتي مستقل از افراد دارد.167
1-8- رئاليسم و حقوق بين الملل
مکتب رئاليسم سياسي در واقع نه يک مکتب فلسفي حقوق بين الملل بلکه يک مکتب در سياست بين الملل و روابط بين الملل مي باشدکه در برابرايده آليسم(آرمان گرايي) قرار دارد. مؤثرترين ومهم ترين حربه اي که رئاليسم در تضعيف ايده آليسم به کار بست آن بود که بينش آرمان گرايانه در روابط انساني و سياسي نتوانست از شعله ور شدن آتش جنگ جهاني دوم جلوگيري کند.168
از نظرتاريخي رئاليسم سياسي از آغاز تاکنون در درون خود ديدگاه ها و مکاتب فکري متنوعي ديده است. که از آن جمله: رئاليسم سنتي يا کلاسيک؛ رئاليسم ساختارگرايا نئورئاليسم؛ رئاليسم نئوکلاسيک؛ رئاليسم خردگرا يا رئاليسم نهادگرايي و دورگه؛ که پرداختن به همه ي آنان دراين تحقيق ميسّر نيست و تنها گذاربه ويژگي کلّي اين مکتب اشاره مي کنيم اوصاف رئاليسم سياسي به اختصار عبارتنداز : دولت محوري؛ قدرت محوري؛ يک جانبه گرايي؛آنارشيسم در سياست بين الملل؛ توازن قوا؛ بدبيني نسبت به سرشت انسان.
در اثرفراگيرشدن ديدگاه هاي رئاليستي در روابط بين الملل که با فضاي عمومي پس از جنگ جهاني دوم و شکست مجدد انديشه هاي حقوقي تقويت و تأييد مي شد، تعامل حقوق و سياست بين الملل به پايين ترين سطح خود رسيد و به تبع آن رابطه بين دو رشته حقوق و سياست بين الملل نيز به شدت تضعيف شدو به طوري که يکي به کلي منکرکارآيي و سودمندي ديگري در حل مسائل بين المللي گرديد. 169
ازميان شعبات رئاليسم ، “نئورئاليسم” با نفوذ ترين مکتب رئاليسم به شمار مي آيد زيرا علمي تر از مکاتب پيش از خود به نظر مي رسد. نظريه پرداز معروف اين مکتب”کنث والتز170″ است.البته در برابر تئوري آنارشيک بين المللي “والتز” تئوري هاي ديگري رئاليستي مثل “جان مير شايمر171″وجود دارد که شرح همه اين جوانب در اين تحقيق ميسر نيست.172 در نظام مورد نظر”والتز” در روابط بين الملل، اساساً جايي براي حقوق بين الملل باقي نمي ماندو در نتيجه سطح تعامل بين حقوق و سياست بين الملل به حد صفر مي رسد. براساس تحليل”والتز”، ساختار سياست بين الملل فقط داراي دو عنصراز سه عنصرپيش گفته ساختاري مي باشد. اصل آنارشي و بي نظمي که به معني فقدان قدرت مرکزي مسلّط بر واحدهاي ديگر است در نتيجه، نقش تنظيم کننده روابط بين واحدها را نيز ايفا مي کندو ديگر تعداد بازيگران اصلي و عمده در عرصه بين المللي که نقش عنصر سوم يعني توزيع ظرفيتهاي بين واحدها را برعهده دارد. فقدان عنصر دوم يعني تنوع واحدها و خصوصيت کاربردي هريک از واحدها جايي براي هنجارها و قواعد کلي حاکم بررفتارو روابط دولتها باقي نمي گذارد. به بيان ديگرهمه دولت ها به لحاظ موقعيت و جايگاهي که در ساختار روابط بين الملل دارند نقش و کارکرد معين و مشابهي ايفا مي کنند و چون تفاوتي در کارکرد ندارند نيازي به قواعد يکسان کننده در رفتار آنها وجود ندارد. تنها هنگامي نقش و کارکرد آنها متفاوت خواهد بودکه با مؤلفه تنظيم کننده سيستم تغييريابدو يک قدرت مرکزي يا هژموني برديگر واحدها مسلط شودويا اينکه تعداد قدرت هاي بزرگ تغيير کند و يا جابجايي محسوسي در زمينه واحدهاي سياسي در توزيع قدرت و ظرفيت مطرح گردد.173به هر روي “والتز” با قدرت استدلال خود توانست حداقل براي دو دهه “پارادايم” کلّي نظريات روابط بين الملل را تحت تأثير قرار دهد و پايه هاي انديشه رئاليستي را جاني دوباره بخشد. پيروان والتز قواعد و هنجارهاي حقوقي را فاقد هرگونه منشأ اثر در عرصه بين المللي مي دانستند.
2- 8- رئاليسم نئوکلاسيک
رئاليسم جديد(نئوکلاسيک) با نئورئاليسم(ساختارگراي والتزي) که قبلاً بحث شد متفاوت است . رئاليسم ساختارگرا فرض را براين مي گذارند که کليه کشورها داراي منافع مشابه هستنداما نئورئاليست هاي نئوکلاسيک معتقدند بايد بين آن دسته از کشورهايي که خواستار حفظ وضع موجود مي باشند با کشورهايي که تجديد نظرطلب هستند، تفاوت نهاد174.”فريد زکريا” رئاليست نئوکلاسيک ديگري است که تئوري خود را در سال 1988بر رئاليسم دولت محور بنياد نهاده است.وي قدرت يک کشور را به توانايي يک کشور در بسيج و مديريت منابع براي تعقيب منافع خاص تعريف مي کند. به نظروي توصيف سياستهاي جهان توسط “رئاليستهاي ساختاري” ناتمام است. اين توصيف بايد با متغيرهاي هم سطح قدرت تکميل گردد.براين اساس کشورها هم وزن هم نيستند.
3-8 – رئاليسم خردگرا
رئاليسم هاي خردگرا چهره اي از رئاليسم ساختارگرا هستندکه به تعديل اين نوع رئاليسم پرداختند. اين دسته معتقدند سيستم آنارشيک بين المللي مانع همکاري ميان دولت ها نخواهد بود. تفاوت نگرش ميان خردگرايان با ساختارگرايان

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *